فرنیا و شیر مامان
عزیزکم سلام. حالا تو خواب نازی. البته بعد از 6 ساعت بیدار بودن. فرنیایی داستان شیر من و شما خیلی مفصل و عجیب غریبِ.
تا یک ماهگی کامل با شیر خودم تغذیه شدی درست روز سی ام بود که باز شیر نمی خوردی. ساعت پنج دقیقه به هفت بود. دکتر خودت فقط تا هفت و نیم بود و مسافت خونه تا مطب زیاد باهاش تماس گرفتم گفت شیر نخوردن علامت خوبی نست سریع ببرش یه دکتر نزدیک
بعد کاشف به عمل اومد که شیرم باعث زرد شدن های پیاپی شما بود دکتر گفت برای سه روز قطع بشه و بعد از سه روز یک وعده شیر خشک و وعده ی بعد شیر خودم رو بخوری باز هم تا سه روز. بعد ازت تست بیلی بگیرن وگفت احتمال اینکه شیر خودت رو قطع کنم هست. . وقتی بعد از 36 ساعت با دکتر اصلی شما صحبت کردم گفتن شیر خودت رو بده و باز شروع کردیم ولی کو شیر؟ بود ولی نه مثل قبل. سه روز بعد رفتیم پیش دکتر گفت شیر خودت رو ادامه بده و روزی دو وعده هم شیر خشک و آب قند بهت بدیم. از طرفی هم روز ِ 34 شما آمدیم خونه خودمون تو قم. ما سه نفر تنهای تنها. البته مامان ِ بابا هم اینجا هستن که به خاطر شرایط عمو نمی تونستن پیشمون بیان.
خونه شما نمی خوابیدی و اغلب گریه می کردی.فرصت نداشتم چیزی بخورم و طبیعی بود که شیر هم خیلی نداشتم. البته روز با شیر خودم تغزیه می شدی شب دیگه واقعا شیر نداشتم و برای اینکه گرسنه نمونی بهت شیر خشک می دادم. حالا متوجه شدم بیداری ها و گریه های روزت هم به خاطر سیر نبودن و بعضا گرسنگی بوده
بعد بابا پیشنهاد داد روزی دو وعده شیر خشکی که دکتر گفته رو شب ها به شما بدیم و خودش ازت نگهداری کنه تا من بتونم استراحت کنم شیر بیاد تو سینه هاام برای روز. و اینگونه شد که شما چهار ساعت از بیست چهار ساعت شبانه روز رو فقط پیش بابا بودی یعنی ساعت 12 تا چهار صبح.
روز ها باز من شیر نداشتم یعنی وقتی شیفت من میشد تا ساعت 8 خوب شیر داشتم ولی بعد باز شیری نبود چون تغذیه ای نبود. یعنی امان نمیدادی چیزی بخورم. وقتی هم که می خوابیدی از فرط خستگی و کمر درد غش می کردم.
خلاصه داستان شیرنخوردن و خوردن شما و شیر داشتن نداشتن من هی کش می ومد


فرنیا و شیر مامان
