آغاز 28 هفته
سلام فرنیا،
اولین ساعات هفت ماهگیت رو سپری می کنی و دیگه اونقدر بزرگ شدی که حرکات کوچکت هم حس می کنم. راستش وقتی فکرمیکنم یک انسان کامل که حتی دیگه تو بیداری چشم هاش بازه تو وجودمه می ترسم. حس های عجیبی ِ، لحظاتی ترس، لحظات بعد عشق زیاد نسبت به همون موجودی که ازش می ترسیدم. نسبت به تو که دیگه دلم قرص شده به موندنت. می دونی؟ دلیل این همه کم نوشتن برای تو. ترس هایی ِ که از بارداری ِ سابقم تو وجودم چال شده. ترس هایی که از داداش یا آبجی ِ سابقت که رفت. که درست همون جایی که الان هستی داشت زندگی می کرد، قلبش می تپید، نمی دونم فرنیا. من هنوز وقتی یادش می افتم اشک میاد تو چشم هام. حدودا ده ماه پیش ترکمون کرد و چهار ماه بعدش تو اومدی. درست جایی که اون خونه داشت.
خیلی خوشحالم که هستی دختر. اگر برات خوب نمی نویسم. اگه دستم به نوشتن نمی ره. در عوض خوب باهات حرف می زنم. تمام تلاشم رو می کنم برات کامل باشم. ولی فراموش نکن. تمام تلاشِ من ممکنه نسبت به دیگری یا دیگران کمتر باشه. ممکنه یه روزی وقتی بزرگ شدی بگی می تونستی برام بهتر باشی؛ یا برام کم گذاشتی. و من فقط بهت لبخند بزنم و اگر اجازه بدی در آغوشت بگیرم. چیزی نمی گم چون جواب لبخندم رو اگر روزی مادر شدی درک می کنی.
بازی ِ جدیدی که انجام میدیم بازی ِ چراغ قوه ست. برق ها رو خاموش می کنم و نور رو مستقیم می تابونم روی شکمم. از جهات مختلف و منتظر واکنش می شم. باید سرت رو به سمت نور بچرخونی. نوشته بود این بازی در آینده باعث افزایش توجه و هوشیاری فرزندتون میشه. از بارداری سابقم گفتم بد نیست لینک وبلاگ داداش یا آبجی ِ سابقت رو داشته باشی. اینجا کلیک کن
ممنونم از دخترم که با سازگاری هاش بارداری و برای مادرش شیرین وشیرین تر می کنه.


آغاز 28 هفته
