هفته 36 بارداری
سلااام به دخترک ِ ناز خودم. به ستاره ی کوچولوی زندگیم
امروز رفتیم پیش دکترو من مثل همیشه: دکتر نگران وزنشم دکتر: یعنی می ترسی زیاد باشه؟! بنده: نه! می ترسم کم باشه!. دکتر : اون که خیالت راحت
راستی این سری فقط یک کیلو و صد گرم اضافه کرده بودم که کلی خوشحال شدم و ذوقولیدم. آخه تو این دنیا هیچ چیز بدتر از چاقی نیست مامان. این و تو همین چند ماهه فهمیدم. سایز ایده آل داشتن نعمت بزرگی بود که تا قبل از آمدن ِ تو درکش نکرده بودم.
تقریبا یک هفته ای هست که کهیر بارداری اسیرم کرده! هرکاری هم می کنتم فرار کنم نمیشه! انگار عهد کرده تا اومدن شما تفنگش و رو شقیقم، نه نه رو شکم و تمام ِ پوست بدنم پارک کنه. دکتر بهم کلی دارو داد که طبق معمول استفاده نمی کنم. اینبار بابا نگران توء و میگه به خاطر فرنیا استفاده کن! می ترسه این خارش ها بهت صدمه ای برسونه؛ من اما درست به خاطر ِ شما تمام این خارش ها و سوزش ها رو به جان می خرم که آسیبی بهت نرسه
امروز دکتر استفاده از کمربند بارداری و الزامی کرد و حالا که بستم می بینم چقدر خوبه! حسابی راضیم ازش
دیگه اینکه این روزها همش فکر کله ی ِ کوچولوتم مامان. فکر لمس موهات دیوونم می کنه. دلم بوسیدن دست هات و می خواد. پوشکتم با بابا صحبت می کنیم عوض کنه، هوم؟ راستش وقتی بهش فکر می کنم احساس می کنم چقدر کار ِ چندش آوری می تونه باشه. ولی خوب چه کنم که تو گلمی و من در قبالت مسئولم، جهنم و ضرر عوض می کنم مامی نگران نباش .gif)
عکس های سیسمونی و گرفتم ولی نه کامل. یه سری از وسایل و جمع کردیم تو کمد دیواری و از دسترس من خارج ِ. کی حوصله داره یکی یکی حجم عکس هارو بیاره پایین و به هم بچسبونتشون؟
من که اگه این خارش ها بذاره فقط میخوام بخوابم.
لحظه ی دیدار نزدیک است و باز من میلرزد دلم دستم! از ترس درد زایمان البته. دیوانه و مستم که بودم از قبل. این کمربند بارداری هم که بستم همش احساس می کنم نکنه اذیت شی، آخه همش داری ریز میای! نکنه سر ِ کوشمولوت تحت فشار باشه؟
و در آخر با ریتم بخون دوســِـت دارم می دونی که این کار ِ دل ِ گناه من نیست ... 




هفته 36 بارداری
مامان