فرنیافرنیا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

...Baby's loading

آغاز هفته 22

سلام وجودم. امروز اونقدر حرکت هات پر قدرت بود که یه آدم خارجی هم می تونست اونها رو ببینه. بخشی از شکمم بالا میومد :دی  دیروز بعد از بارداری اولین روزی بود  که احساس درد داشتم کمردرد، همینطور دل درد( به لطف شیری که صبح خوردم).با دکتر تماس گرفتم گفت مسکن بخور ولی دلم نیومد. از مصرف هر نوع دارو تا جایی که بتونم خودداری می کنم. من یه نی نی ِ سالم و باهوش می خوام. امروز اولین روز هفته 22 هست و شما کاملا صدام و می شنوی و حتی تشخیص میدی.تنها کتاب کودک ما شازده کوچولو که گه گاه می خونم برات و باقی وقت ها فقط و فقط دیوان سعدی می خونم. می خوام گوشت به شنیدن غزل عادت کنه. اونقدر که اگه روزی قلم به دست گرفتی راحت قافیه ...
10 شهريور 1392

-

سلام دخترم. اول از همه بگم که جدیدا به وضوح تکون هات و حس می کنم و اینکه تو خیلی قدرتمندی، اینو می دونستی؟ با یه حرکت کوچیک آنچنان آرامشی بهم میدی که تا اون لحظه از عمرم تجربه نکردمش.   بابا بهم فرصت داده بود تا همین جمعه ای که الان رسیده هرچی نام پیشنهادی دارم انتخاب کنم. خودش هم همین کارو انجام بده و بعد از نام ها پرده برداری کنیم و بلاخره بتونیم به اسم صدات کنیم. که البته نشد که بشه. آخه مامان رفتم تهران پیش مامانی و برات کلی وسایل خریدیم، حوله و پتو ها و لباس های نوزادی و والبته یکی که من عاشقشم. یه شلوار تک اسپرت ِ زرد، نمی دونی چقدر نازه مامان، محشره مطمئنم عاشقش میشی.  و دیگه اینکه دیروز یکی از روزهای پر تنش ...
8 شهريور 1392

همیشه این و بدون

سلاام دختر  گلم. مامانی امروز وقتی رو دست چپ خوابیده بودم می شد نسبی حالت قرار گرفتنت رو تشخیص داد. خیلی لذت بخش بود این که می دونستم  سر کوچولو و نازت کجاست   مامانی امروز داشت راجع به سیسمونی صحبت می کرد منم خواهش کردم خرید ها رو به وقتی موکول کنن که خودم هم باشم.  آخه وسایل نی نی ِ گلم رو باید خودم تک تک انتخاب کنم این دیگه مثل جهازم نیست که به دایی بسپارم و خودم همچنان کلاس های دانشگاه رو برم. این ها وسایل عزیز ترین موجود ِ زندگیمه   دخترم همش نگرانم مامان. می ترسم مبادا مامان ِ خوبی برات نباشم. مبادا نا خواسته آسیبی بهت برسونم.  دیروز بعد از باردار شدنم برای اولین بار آسانسور و ر...
2 شهريور 1392

تو دختری کوچولوی محبوب ِ من

سلام دخترم، دوشنبه ی هفته ی پیش بود که سونو داشتم  دکتر گفت تو دختری، ذوق کردم. دختر بودن تو یعنی تمام اون خواب هایی که دیدم درست بود، یعنی تو همون دختر کوچولویی هستی که من در خواب می دیدم؟ توام مثل مامان غمگین بودی. یه دختر سه چهار ساله ی غمگین که چندین بار به خوابم اومد پوست گندمی موهای مشکی نسبتا بلند و چشم های درشت. چقدر عکس سونو رو دوست داشتم، یه آدم کوچولو که جنینی خوابیده، دختر کوچولوی من :) جدیدا کما بیش متوجه حرکاتت می شم. اونها خیلی ظریفن و باید خیلی دقت کنم.  هنوز هیچ نامی انتخاب نکردیم برات و یک لیست طویل از نام های احتمالی تهیه کردیم که تقریبا هیچ کدوم هم مقبول نبود. یا من نمی پسندیدم یا بابا. شرایط افسر...
24 مرداد 1392

نینی بابا

سلام بابایی. هرروز دارم لحظه شماری میکنم برای متولد شدنت خیلی برای خواستنت و بودنت گریه کردم.  هم برای سلامتی مامان وهم برای سلامتی شما. هنوز جنسیتت رو نمیدونیم برای من اصلا فرقی نمیکنه فقط سلامتیت برام مهمه خیلی برنامها وارزوها برات دارم  از الان دارم روشون کار میکنم  من و مامان خیلی دوست داریم  راستی حواست باشه مامانو اذیت نکنیا تو مامان همه زندگیم هستید پس هم مراقب خودتو مامان باش 
23 مرداد 1392

حرف هایی که شاید بعدا بخوانی

سلام. سلام کوچولویی که اصلا مواظبت نیستم. حالم خوب نیست مامان. تو هنوز خیلی کوچولویی ولی نه اونقدر که معلوم نباشی دختری یا پسر. من هنوز نرفتیم سونو. دکتر میگه عجله نکن. احتمالا سه هفته دیگه باید انتظار بکشم تا بدونم تو دختری یا پسر. نمی تونم بگم جنسیتت برام مهم نیست. روزهای اولی که باردار بودم آرزو کردم پسر باشی تا هرگز متحمل همچین دردهایی نشی، که هرگز نخوای با یه مرد ازدواج کنی! بابا آدم بدی نیست اون فقط هرگز بلد نبوده محبت کنه. بابا روزهای اول دستشو می ذاشت رو شکمم و با تو حرف می زد، یه روز گفت:  بابا خوب، مامان بد!! وقتی با واکنش من مواجه  شد گفت شوخی کردم بی جنبه! مامان انتهای همه ی شوخی ها جدیت نهفته ست. من می خوام تو پسر ...
23 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ...Baby's loading می باشد