فرنیافرنیا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

...Baby's loading

هفته 38 بارداری

سلام به فرنیایی ِ من. به دخترک نازم . هفته 37 هم گذشت.   امروز 37 و 2 روز هستیم. کهیر و خارش شدید بدنم هفته 35،36  بود که طی شد.  اینروزها اصلا خواب ندارم، انگار یه جور خلسه ست. نه خوابم نه بیدار، همون خلسه ی درب و داغون هم تو شب نهایت سه ساعت و  روز دو ساعت ِ، خوب طبیعی ِ که دچار عوارض کم خوابی هم بشم و ... اما در رابطه با شما. حرکاتت گاهی کم میشه و گاهی نرمال و شکمم اغلب سفت. جواب آزمایش کشت ادرار  و به دکتر نشون دادم و از این موضوع مطلعش کردم گفته بود اگه حرکاتت کم شد بگم سونو بنویسه. چون تو معاینه ی قبل گفت احتمالا آب آمنیوتیک کم شده شکمت خیلی سفته.  حتی راجع به انبساط انقب...
2 دی 1392

هفته 36 بارداری

سلااام به دخترک ِ ناز خودم. به ستاره ی کوچولوی زندگیم امروز رفتیم پیش دکترو من مثل همیشه: دکتر نگران وزنشم دکتر: یعنی می ترسی زیاد باشه؟! بنده:  نه! می ترسم کم باشه!. دکتر : اون که خیالت راحت    راستی این سری فقط یک کیلو و صد گرم اضافه کرده بودم که کلی خوشحال شدم و ذوقولیدم. آخه تو این دنیا هیچ چیز بدتر از چاقی نیست مامان. این و تو همین چند ماهه فهمیدم. سایز ایده آل داشتن نعمت بزرگی بود که تا قبل از آمدن ِ تو درکش نکرده بودم.  تقریبا یک هفته ای هست که کهیر بارداری اسیرم کرده! هرکاری هم می کنتم فرار کنم نمیشه! انگار عهد کرده تا اومدن شما تفنگش و رو شقیقم، نه نه رو شکم و تمام ِ پوست بدنم  پارک کنه. دکتر...
18 آذر 1392

آغاز هفته 35 :)

سلام دختر نازم، عشق مامان خوبی؟ دیشب کلی شیططنت می کردی و منم ذوووق فرنیا جدیدا همش برات دنبال یه اسم قشنگترم ولی بابا انگار شدیدن دلبسته این اسم موقتت شده.  باورم نمیشه که فردا میریم تو 35  هفته! هورااااااااا دیشب داشتم می فکریدم که یعنی نهایتن فقط 6 هفته ی دیگه من و تو یکی هستیم. نمی دونی چقدر دلم گرفت   ولی  خوشحال هم شدم. که دیگه میای بغلم. که دیگه می تونم لمست  کنم نه حسـِت. داری سکسکه می کنی الان مامی . این هفته ها خوب میگذره. نسبت به هفته های  اول خیلی شرایطم بهتره چون حست می کنم. چون می تونم باهات حرف بزنم و واکنشت رو ببینم. چون حالا عاشق شکمم شدم. درسته که ترک خورده و پوستش حسابی ملتهب شده...
15 آذر 1392

هفته 29

سلام به دختر ماهم. به فرنیا کوچولوی خودم. امیدوارم حسابی خوب و پرانرژی باشی مامی دخترم امروز رفتیم ازمایش بدیم و از دیشب تا ساعت 12 امروز ظهر هیچی نخورده بودیم. اصلا محیط آزمایشگاه و دوست ندارم! همینطور بیمارستان. با خودم می گفتم کاش می شد تو یه باغ پر از گل های خوشبو به دنیا میومدی و مجبور نبودی با اولین تنفس ها بوی الکل و وارد شش های نازنینت کنی. گاهی اونقدر فانتزی فکر می کنم که نگو!   دیروز دکتر بودیم شرایط هردومون خوب بود و یه خبر خووووووووب. اینکه تا هفته ی دیگه ایشالا مامانی و آقا جون وسایل سیسمونی رو میارن. هوراااااااا نمی دونی چقدر کنجکاوم. که به دنیا بیای ببینم چه شکلیه دخترم. به بابا می گم دخترمون کچله! میگه نه ...
30 مهر 1392

آغاز 28 هفته

سلام فرنیا، اولین ساعات هفت ماهگیت رو سپری می کنی و دیگه اونقدر بزرگ شدی که حرکات کوچکت هم حس می کنم. راستش وقتی فکرمیکنم یک انسان کامل که حتی دیگه تو بیداری چشم هاش بازه تو وجودمه می ترسم. حس های عجیبی ِ، لحظاتی ترس، لحظات بعد عشق زیاد نسبت به همون موجودی که ازش می ترسیدم. نسبت به تو که دیگه دلم قرص شده به موندنت. می دونی؟ دلیل این همه کم نوشتن برای تو. ترس هایی ِ که از بارداری ِ سابقم تو وجودم چال شده. ترس هایی که از داداش یا آبجی ِ سابقت که رفت. که درست همون جایی که الان هستی داشت زندگی می کرد، قلبش می تپید، نمی دونم فرنیا. من هنوز وقتی یادش می افتم اشک میاد تو چشم هام. حدودا ده ماه پیش ترکمون کرد و چهار ماه بعدش ...
21 مهر 1392

آغاز هفته 22

سلام وجودم. امروز اونقدر حرکت هات پر قدرت بود که یه آدم خارجی هم می تونست اونها رو ببینه. بخشی از شکمم بالا میومد :دی  دیروز بعد از بارداری اولین روزی بود  که احساس درد داشتم کمردرد، همینطور دل درد( به لطف شیری که صبح خوردم).با دکتر تماس گرفتم گفت مسکن بخور ولی دلم نیومد. از مصرف هر نوع دارو تا جایی که بتونم خودداری می کنم. من یه نی نی ِ سالم و باهوش می خوام. امروز اولین روز هفته 22 هست و شما کاملا صدام و می شنوی و حتی تشخیص میدی.تنها کتاب کودک ما شازده کوچولو که گه گاه می خونم برات و باقی وقت ها فقط و فقط دیوان سعدی می خونم. می خوام گوشت به شنیدن غزل عادت کنه. اونقدر که اگه روزی قلم به دست گرفتی راحت قافیه ...
10 شهريور 1392

-

سلام دخترم. اول از همه بگم که جدیدا به وضوح تکون هات و حس می کنم و اینکه تو خیلی قدرتمندی، اینو می دونستی؟ با یه حرکت کوچیک آنچنان آرامشی بهم میدی که تا اون لحظه از عمرم تجربه نکردمش.   بابا بهم فرصت داده بود تا همین جمعه ای که الان رسیده هرچی نام پیشنهادی دارم انتخاب کنم. خودش هم همین کارو انجام بده و بعد از نام ها پرده برداری کنیم و بلاخره بتونیم به اسم صدات کنیم. که البته نشد که بشه. آخه مامان رفتم تهران پیش مامانی و برات کلی وسایل خریدیم، حوله و پتو ها و لباس های نوزادی و والبته یکی که من عاشقشم. یه شلوار تک اسپرت ِ زرد، نمی دونی چقدر نازه مامان، محشره مطمئنم عاشقش میشی.  و دیگه اینکه دیروز یکی از روزهای پر تنش ...
8 شهريور 1392

همیشه این و بدون

سلاام دختر  گلم. مامانی امروز وقتی رو دست چپ خوابیده بودم می شد نسبی حالت قرار گرفتنت رو تشخیص داد. خیلی لذت بخش بود این که می دونستم  سر کوچولو و نازت کجاست   مامانی امروز داشت راجع به سیسمونی صحبت می کرد منم خواهش کردم خرید ها رو به وقتی موکول کنن که خودم هم باشم.  آخه وسایل نی نی ِ گلم رو باید خودم تک تک انتخاب کنم این دیگه مثل جهازم نیست که به دایی بسپارم و خودم همچنان کلاس های دانشگاه رو برم. این ها وسایل عزیز ترین موجود ِ زندگیمه   دخترم همش نگرانم مامان. می ترسم مبادا مامان ِ خوبی برات نباشم. مبادا نا خواسته آسیبی بهت برسونم.  دیروز بعد از باردار شدنم برای اولین بار آسانسور و ر...
2 شهريور 1392

تو دختری کوچولوی محبوب ِ من

سلام دخترم، دوشنبه ی هفته ی پیش بود که سونو داشتم  دکتر گفت تو دختری، ذوق کردم. دختر بودن تو یعنی تمام اون خواب هایی که دیدم درست بود، یعنی تو همون دختر کوچولویی هستی که من در خواب می دیدم؟ توام مثل مامان غمگین بودی. یه دختر سه چهار ساله ی غمگین که چندین بار به خوابم اومد پوست گندمی موهای مشکی نسبتا بلند و چشم های درشت. چقدر عکس سونو رو دوست داشتم، یه آدم کوچولو که جنینی خوابیده، دختر کوچولوی من :) جدیدا کما بیش متوجه حرکاتت می شم. اونها خیلی ظریفن و باید خیلی دقت کنم.  هنوز هیچ نامی انتخاب نکردیم برات و یک لیست طویل از نام های احتمالی تهیه کردیم که تقریبا هیچ کدوم هم مقبول نبود. یا من نمی پسندیدم یا بابا. شرایط افسر...
24 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ...Baby's loading می باشد